شماره 11
عجب سفري بود . تووووووووووووپ .
سير في الارض و نگاه بر عاقبت مکذبين از يک طرف ، زيارت خواهر امام رضا ع و جمکران از اين طرف و محفل انس با روحانيت معظم !!! و سه روز با رفقاي قديمي همسفر بودن هم از طرف ديگه !
جاي همه آنهايي که نبودند سبز ، سه روز با بچه هاي واحد کامپيوتر سايت رهپويان رفتيم اردو . هم زيارت بود هم سياحت . شروع سفر هم بازديد از تشکيلات کميته ي مشترک ضد خرابکاري ساواک و شهرباني يا به تعبيري همان موزه عبرت .

يک شوک 1000 ولتي در اول سفر به همه ! تکان دهنده ! زلزه ! واقعه ! قارعه ! اصلا هر چي بگم کمه !
شنيدن کي بود مانند ديدن . کميته ي ضد خرابکاري يعني آخر دنيا براي همه مخالفين رژيم ملعون پهلوي . يک جهنم واقعي که فقط قرارگرفتن در اون و ديدن و شنيدن جناياتي که درش اتفاق افتاده مو را به تن آدم سيخ مي کنه .
به واسطه ي خاطراتي که بزرگترهامون از ساواک شيراز تعريف مي کردند يک چيزهايي شنيده بوديم . بعد از خواندن کتاب احمد احمد هم بيشتر به صحنه هاي تاريخي اين جنايات نزديک شدم اما فکر نمي کردم اين قدر تکان دهنده باشه. هنگام بازديد چندبار بغضم رو با فشار قورت دادم . خيلي زشت بود جلوي اين همه آدم بزنم زير گريه . چندبار هم از بچه ها فاصله گرفتم و خواستم توي اون سلول هاي انفراديش بشينم و زار زار ... اما نتونستم . بقول عطر سيب وقتي از بازديد مرخص شديم گفت :اين گريه ها از روي ضعفه . اون و همه بچه هاي ديگه هم همين حال رو داشتن .
شروع بازديد پخش فيلمي 10 دقيقه اي بود که صحنه هاي بازديد و ذکر خاطره بعضي از انقلابيون مثل خانم دباغ را از اين شکنجه خانه به تصوير کشيده بود . يک درام حقيقي به تمام معنا ! وقتي خانم دباغ از کنار عکس منوچهري و آرش - شکنجه گرهاي معروف ساواک - مي گذشت يا هنگامي که از کنار درب سلول هاي انفرادي عبور مي کرد ،لا اله الا الله هايي مي گفت که سخت مي شد آنها را بشنوي و تحمل کني ...
بعد از پخش فيلم آقايي بنام شيخي که خودش هم راوي فيلم بود ما را براي ديدن قسمت هاي مختلف زندان همراهي کرد . چيزي که باعث مي شد توصيفات ايشان ملموس تر باشد اين بود که يکي از زندانيان و شکنجه شده گان سابق همين مکان بود .
اتاقهاي مختلف شکنجه بهمراه عکس مسخ شده و بيوگرافيي از شکنجه گرهاي معروف ساواک ،سلولهاي انفرادي که مجسمه هايي از مبارزين و شهدايي مثل دکتر بهشتي ، رباني شيرازي ، دستغيب ، دکتر شريعتي ، مرحوم طالقاني و حتي آيت الله خامنه اي و ... را درون آنها قرار داده بودند ، دالانهاي طويلي که صدها عکس از زندانيان سياسي سابق به ديوارهايش زده شده بود ، صحنه هايي بودند که هم سبوعيت و وحشي گري ساواک را مي توانستي ببيني و هم صداي محزون تلاوت هاي قرآن شهيد رباني شيرازي - واستعينو بالصبر و الصلوه و انها لکبيره الا علي الخاشعين - را بشنوي .
درون سلول هاي يکي از بندها که معلوم بود بعلت بزرگتر بودن بند عمومي بوده ،اسناد و مدارک و تصاويري از گروه هاي مبارزي مثل هيئت موتلفه ،فداييان اسلام ،ابوذر و ... قرار داده بودند . چيزي که بين همه بيشتر جلب توجه مي کرد و باعث مي شد همه با تامل از کنار آن رد شوند نوشته اي بود با دست خط مسئول گروه ابوذر :
1- خواندن نمازهاي يوميه در اول وقت . 2-نمازها به جماعت خوانده شود. 3-هر روز صبح يک ساعت قرآن خوانده شود. 4-يک ساعت تفکر در هر روز. 5-دو ساعت مطالعه خارجي در روز. 6-هر هفته حتما يک بار کوهنوردي. 7-هر روز سه ربع ورزش. 8-در هر شرايطي به افراد نيازمند کمک کنيم. 9-نماز شب ترک نشود. 10-کسي از کار گروه خبردار نشود. 11-هرگز دروغ نگوييم. 12-صداقت کامل نسبت به همنوعان خصوصا به عامه مردم. 13-اعمال روزانه شبها حسابرسي شود و از گناهان استغفار کنيم و ... 14-به درسهاي دبيرستان خوب برسيم.15-نسبت به همه حتي حيوانات نيکوکار باشيم.
يک عهدنامه ي تر و تميز و بدون نقص بين اعضاي يک گروه مبارز . آن هم نه يک گروه مبارز عادي . گروهي که تمامي اعضاي آن دانش آموزان دبيرستاني بودند ! احسنت به اين ايمان و نورانيت . آفرين به اين همت و استقامت .
يک جايي هنگام بازديد به آقاي شيخي گفتم : اين همه شکنجه هاي عجيب و متنوع که اگر من و همه رفقا روي هم جمع شويم نمي توانيم يکي از آنها را تحمل کنيم ،مثل کشيدن نخان ، قفس بخاري ، آپولو و ... شما چگونه تحمل مي کرديد ؟ فيلم سينمايي که نيست . در جواب گفت : واقعا تحملش براي من و شما امکان پذير نيست اما در آن لحظه که زير شکنجه قرار مي گرفتيم چنان عنايت خدا را حس مي کرديم که مي فهميدم او به ما صبر مي دهد . وقتي مرا شکنجه مي کردند تندتند سوره هاي کوچکي را که از حفظ بودم مي خواندم و همين مرا آرام مي کرد ...
در يکي از بندها ، مفاتيحي را درون شيشه قرار داده بودند که بالاي آن نوشته شده بود مفاتيح شهيد اندرزگو در زمان حبس . مفاتيح روي جوشن کبير باز بود ...
بازديد تمام شد . همه بچه ها مثل بهت زده ها شده بودند . کسي حرف نمي زد . شايد اين سکوت تا چند ساعت ادامه داشت . بعد از بازديد به خودم و رفقا يک جمله گفتم : از اين همه پاستوريزه و ضعيف و بي اراده و بي درد بودن خودم و نسل سوم حالم بهم مي خوره . ببخشيدا ! ...
درسته که مثل يک شوک بود . خيلي هم مفيد و به جا . بقول يکي از دوستان مي گفت بعد از اين بازديد من تا چند روز اصلا گناه نکردم . مثل يک متقي واقعي . مي گفت چجوري جوان هاي هم سن من اين قدر اراده داشتند که ماهها و سالها انواع شکنجه ها و سلول هاي انفرادي را تحمل مي کردند و بعد من اينقدر اراده نداشته باشم که از دوتا گناه کوچيک و بزرگ حذر کنم ! مگر من چي از جوان هاي هم سن خودم در نسل اول کم دارم ؟
بله ! درسته که مثل يک شوک بود . خيلي هم مفيد و به جا ولي چنان کدورتي بر روحها به جا گذاشت که اگر صفاي زيارت حضرت معصومه س و قداست جمکران و آرامش حرم امام خميني نبود ، به اين راحتي ها جبران نمي شد .